تبليغاتX
شاپرک گم شده
به سوی عشقت پرواز میکنم..

آنچنان مست نگاهت شده ام که حضور خود را فراموش کرده ام

همچنان بر زندگی ام ببار

چشمانم لحظه لحظه بودنت را

و قلبم لحظه لحظه لمس کردنت را التماس می کند

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 22:15  توسط هلینا سادگی | 

امروز چشمانم همه جا به دنبالت گشت ولی پیدایت نکرد. احساس سرما همه وجودم را فرا گرفت. سرمای نگرانی و سرمای ترس از دست دادن تو... فراموش کردم که شاید تو هم روزی نیاز به خواب داشته باشی شاید به این خاطر باشد که هیچ وقت تو را انسان تصور نکردم. تو برایم فرشته ای هستی از آسمان ها ،  فرشته ای که مدت هاست انتظار حضورش را می کشم و روز به روز به من نزدیک تر می شود

حس غریبی به من می گوید باید به بودنت ایمان داشته باشم ، همه جا و همیشه در کنار خودم.

ولی وقتی چشمانم به صندلی خالی می افتد ترس خراب شدن همه چیز همه وجودم را فرا می گیرد.

با چشمانی سرشار از گلبرگ های بهاری زمستان می گویم:

با من بمان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 17:5  توسط هلینا سادگی | 

این روزها حضورت را پر رنگ تر از همیشه و همه جا احساس می کنم. تویی که هر روز و هر شب دستانم را میگیری و با تمام وجود به من کمک می کنی تا راه رفتن را از یاد نبرم. همیشه تنها تکیه گاهی در زندگی ام بودی که هر لحظه میتوانستم روی بودنت حساب کنم و ترس از دور شدن تو ازمن هیچ گاه وجودم را نلرزاند. احساسی که این روزها در مورد هیچ انسانی وجود ندارد حتی کسانی که احساس نزدیکی زیادی نسبت به آنها می کنی. زمانی که با تو حرف می زنم خودم را در عرش می یابم و در آن لحظات شیرین است که دیگر از تنهائی و غم هایی که روزهای زیادی است تمام وجودم را تسخیر کرده خبری نیست. آن چنان احساس آرامش می کنم که گویا همه غصه های دنیا فراموش شده و من روی ابرها زندگی می کنم. ایکاش میتوانستم ان قدر به تو نزدیک شوم که حتی حضور خودم را فراموش کنم. اما حیف که این نیرو در من وجود ندارد و همیشه حسرت آن را می خورم. تو تنها حسی هستی که هیچ گاه در برابرش غرور ندارم.
دوستت دارم و با تمام وجودم می پرستمت خدای من

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 21:19  توسط هلینا سادگی | 
دلم به اندازه چشمهای پر از سوال و تردید تو بهانه می گیرد.

بهانه می گیرد...

برای بودن ، برای پرواز بر آسمان با هم بودن، برای یکی شدن تمام آرزوهایمان بهانه می گیرد

...

بشتاب، بشتاب به سوی خوشبختی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 16:25  توسط هلینا سادگی | 
درست مثل حس پاکی که زمان قدم زدن در کنار ساحل دریا همه وجودم را فرا می گیرد، صبح هنگام از خواب بر می خیزم و به امید اینکه امروز باران را با هم استشمام کنیم راهی سرنوشت می شوم.

چه قدر زمستان زیباست وقتی شکوه بهاری همراه با آن آمیخته باشد،

و چه قدر زمستان برایت گرمابخش می شود وقتی هر روزت را  با صدای گرمابخش و طنین خوش باران

آغاز کنی.

...

چشمانم انتظارت را می کشند...  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 2:18  توسط هلینا سادگی | 

"گاهی اوقات بعضی از موسیقی ها آن قدر برای آدمی روح بخش می شود که می خواهد با آن پرواز کند"

...

من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم

واسه عشق بازی موجها قامتم یه بستر نرم

یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موج ها

یه نگین سبز خالص روی انگشت دریا                 

تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی

غصه های عاشقی رو  تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد

برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه

ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه

اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی

اما تا قایقی اومد از منو دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا

من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی

لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی

دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره

ولی حتی وقت مردن باز سراغتو می گیره

می رسه روزی که دیگه قعر دریا می شه خونم

اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 0:3  توسط هلینا سادگی | 
صبح هنگام زمانی که پیری ات را به رخم می کشی دوست دارم به اندازه تمام کبوترهای دنیا فریاد زنم:

تو برای من جوان ترین آرزوی دنیایی

طلوع کن ،

                    بر آسمان زندگی ام ببار ،

                                                             و افسانه بهترین ها را برایم بسرا...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 19:40  توسط هلینا سادگی | 

 

If u found your self in a dark room... !

walls around you are red…!

And blood comes from everywhere!

Don't be scared!

 

YOU ARE IN MY HEART!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 22:33  توسط هلینا سادگی | 

صبح آغاز زندگیست و زمانی که هر روز با نگاه مهربان تو آغاز شود، زندگی روح پاکی و تازه گی می گیرد.

دستانت را به من بسپار تا گرمای زندگی را نیز همراه با روح پاکی و سادگی حس کنم.

تو آغاز زیباترین واژه ها برای روح دوباره زندگی هستی که من همراه با آن معنای واقعی آبی آسمان را از دل ابرهای گرفته زمستان پیدا کردم. باران زندگی دوباره شروع به باریدن کرده و من چترم را نمی گشایم تا با تمام وجود عطر و نم آن را احساس کنم.

.

.

.

***دوستت دارم ***

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 22:9  توسط هلینا سادگی | 
خیلی ها به من میگن که آدم بد بینی هستم. ولی نمی دونم چرا همیشه هر چی که حدس می زنم و میگم که به قول بعضی ها از بدبینی های من سرچشمه می گیره درست در میاد.

این یکی رو دیگه واقعا خودمم فکر می کردم دارم اشتباه می کنم و حاصل بدبینی هامه.

ولی متاسفانه درست از آب در اومده.

خیلی ناراحتم خیلی زیاد. نمی دونم چرا تا می خوای یه مشکلی رو حل کنی یکی دیگه پیش میاد.

احساس می کنم تو هوا معلقم. میدونمم که خودم خیلی اشتباه کردم خیلی زیاد. ولی نمی دونم باید چه جوری جلوشو بگیرم...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 19:4  توسط هلینا سادگی |